دست نوشته های زارا

Profile. Archive. Links. Posts. Designer

هدی گفت: "به انچه آدمها میگویند اعتماد نکن، رفتارشان را ببین. حتی گاهی رفتارشان را هم باور نکن.... به چشمهایشان خیره شو، چشمها چصادق ترین عضو صورتند. همیشه حرفهایی هست که واژه ها یا توان بیانشان را ندارند یا شجاعت افشا کردنشان را، درحالیکه چشمها بی نیاز از واژه اند و اگر زبانشان را بفهمی گویاتر از زبانند".

به چشمهای هدی خیره شدم، نمیخواستم چشمهایش به دروغ هایی که زبانش گفته بود اعتراف کنند، میخواستم به حقایقی که تا به حال در خودشان مخفی کرده بودند پی ببرم. هدی راست میگفت، چشمها صادق ترند ....و پر از حرفهای ناگفته، شاید هم چشمهای هدی اینگونه بود؛ آن قرص های سیاهِ شفاف میان دو انحنای پلک، به من خیره شده بودند و با من حرف میزدند. از کِی؟ نمیدانم.... اما انگار خیلی وقت بود که در انتطارِ شنیده شدن، زیر سایه مژه هایش نشسته بودند.

راستی چرا تا قبل از این نفهمیده بودم که چشمها هم سخن میگویند؟ چرا همیشه بی ملاحظه و سطحی آدمها را از نظر گذرانده بودم؟ چقدر ساده لوح بودم که وقتی آدمها نگاهشان را از من میدزدیدند، به پای کمرویی یا بی تفاوتیشان میگذاشتم....

هدی درست میگفت؛ چشمها از واژه ها بی نیازند، اما آدمهای کمی هستند که مثل او، شجاعت سخن گفتن با چشمهایشان را داشته باشند.  

۱۳۹۹/۰۳/۱۷ |  | زارا  | 

چند ساعت ست زل زده ام به صفحه گوشی....

چند ساعت است میخواهم فقط یک جمله برایش تایپ کنم اما‌ نمیتوانم....

چرا نوشتن "بیا صحبت کنیم" اینقدر برایم سخت است؟ 

.

.

آه خدای من.... کاش این گره کور بدست تو باز میشد. :(

۱۳۹۹/۰۳/۰۸ |  | زارا  | 

تولد لیلا اواخر خردادِ، با دوستش -علیرضا- هماهنگ کردم تا روز تولدش سورپرایزش کنیم. علیرضا گفت این ماه تهرانِ و مشغول پایان نامه ارشدش... اما گفت هرطور شده خودش رو میرسونه. الان چند روزِ که جفتمون در به در دنبال هدیه های خفن میگردیم، من یه گلدون به شکل مجسمه خریدم اما هنوز هدیه اصلیم رو انتخاب نکردم... علیرضا از من حیرون ترِ! خوشم میاد که اینقدر برای خرید کادو فکر میکنه، تلاشش برای خوشحال کردن لیلا ستودنیِ !

بین دوستانم، لیلا و علیرضا زوج دوست داشتنیم هستن، توی روزگاری که پر شده از عشق های دروغی و پوچ، به نظرم رابطه اونها امن و دلنشینِ! با دیدنشون دوباره به وجود عشق ایمان میارم و امیدوار میشم.... شاید بهمین خاطرِ که برای خوشحال کردنشون اینقدر هیجان زده ام!

۱۳۹۹/۰۳/۰۷ |  | زارا  | 

وقتش رسیده بود برگردم به نقطه ای که آغاز کردم....

 

moonlight

۱۳۹۹/۰۳/۰۶ |  | زارا  | 

با سین.ب چت میکردیم که حرف از نقاشی ها و داستان هایم شد. گفتم نقاشی هایم اسم دارند، بعضی هایشان هم شعر یا داستان دارند.... خواستم بنویسم نقاشی هایم زنده اند چون هویت دارند و در من نفس میکشند..... ننوشتم. فکر کردم احتمالا خودش تا تهش را خوانده!

 سین.ب تحلیل شخصیت میداند، به تحلیل آدم ها از روی جملات و داستانهایشان وارد است. وقتی خواست داستان نقاشی محبوبم را برایش تعریف کنم ابتدا کمی مردد شدم... دوست نداشتم از روی داستانم قضاوتم کند، هر چند که میدانستم ریشه های اولیه داستانم از کجا نشات گرفته است.... اما انگار دوست نداشتم سین.ب را در شناخت خویشتنم شریک کنم! اما بعد کنکجکاوی انچنان قلقلکم داد که دلم را به دریا زدم و داستان هوراییل را برایش تعریف کردم و خواستم که تحلیل او را هم بدانم.

برعکس انتظاری که داشتم، تحلیل عمیقی نداشت... یا شاید داشت و سانسور کرد. جالب این بود که انقدر ذهنش درگیر داستان شد که با وجود گذشت چندین و چند هفته، هنوز هم گاهی درباره داستان ایده پردازی میکند و برایم میفرستد.... گاهی هم شعر و موسیقی میفرستد و زیرش مینویسد:

برای «هدی و هوراییل» داستانت.

 

 

پ ن: گاهی فکر میکنم من برای داستان هایم متولد شدم نه داستان هایم برای من!

امیدوارم قبل از مرگم حداقل یکی از این داستان ها کتاب بشود....!

۱۳۹۹/۰۳/۰۴ |  | زارا  |