دست نوشته های زارا

Profile. Archive. Links. Posts. Designer

توی زندگی هر کس لحظه هایی هست که شاید از دید دیگران بی ارزش یا کم ارزش باشه، اما برای خودِ اون فرد اون لحظه معنای استثنایی و حسی عمیق داره. توی روانشناسی ما به چنین لحظاتی، تجربه اوج میگیم؛ همون لحظه ای که احساس میکنی خوشبخت ترین آدمِ روی زمینی!

این چند روز داشتم به تجربه های اوج زندگیم فکر میکردم، اینکه چقدر لحظات ساده اما عمیقی هستن... " ساده اما عمیق" و این دو واژه بطرز خارق العاده ای من رو به وجد آورد. فکرش رو بکن؛ چقدر ما آدمها برای یافتن خوشبختی دنبال راه های عجیب و غریب و پیچیده میگردیم، غافل از اینکه خوشبختی دقیقا همون لحظه ساده پیش رومون بوده و ما در جستجوی اون به دوردستها خیره بودیم.... .

لا به لای مرور خاطرات اوج زندگیم، رو کردم به خواهرم و بی مقدمه گفتم: راستی... میدونی یکی از خوشبختی های زندگیم رو مدیونِ تو ام؟! روزی که از همدان برگشتی خونه و از داخل جعبه توی دستت بهم یه خرگوش هدیه دادی... اون لحظه من احساس کردم خوشبخت ترین بچه روی زمینم!

بعد زنجیروار تصاویر و صداها توی ذهنم زنده شدن... لحظه های اوج یکی پس از دیگری .... 

۱۳۹۹/۰۵/۲۶ |  | زارا  | 

چند روز از بسته شدن پرونده کنکور ارشد میگذره، حالا ذهنم از درس خالیه... خالیِ خالی. انگار بعد از روزهای متمادی تلاش برای بقا از دل یه طوفان، جون سالم به در برده باشم و حالا از همین که هنوز نفس میکشم غرق شادی بشم!

توی این ماه های اخر فهمیدم که هنوز یاد نگرفتم با حجم بالای استرس و اضطراب تو زندگیم مواجه بشم و شرایط رو مدیریت شده پشت سر بذارم.... اما میدونی یه چیز رو خوب بلدم... اینکه حسرت گذشته رو نخورم و به فردا امید داشته باشم. نمیخوام اشتباهاتم رو در ماه های پایانی نادیده بگیرم، نه.... اتفاقا حالا که نقطه ضعف هام رو پیدا کردم مصمم تر شدم که برم سراغشون و تک تک شون رو به نقطه قوت تبدیل کنم، میدونم زمان میبره... میدونم قرار نیست راحت باشه و قرار نیست سریعا به موفقیت ختم بشه.... اما من آدم صبوریم و از سر و کله زدن با مسایل و مشکلات لذت میبرم، مخصوصا وقتی که پای رشد و بهتر شدن خودم در میون باشه!

میدونی الان مسایلی مهمتر از نتیجه کنکور هست که ذهنم رو مشغول کرده، مثلا شغلی که مثل مائده آسمونی یهو افتاد توی بغلم! و جدی شدن قضیه ازدواجم اونم درحالیکه کاملا میدونستم دارم توی راهی قدم میذارم که هیچ آمادگی براش ندارم. احساس میکردم سوار موج های پر فراز و نشیبی شدم که اگه به خودم نمی اومدم ممکن بود سر از ناکجاآباد در بیارم... اما حالا خدا رو شکر دریای زندگیم آروم شده، اینقدر آروم که وقت دارم توی ساحل زیر نور خورشید دنبال نقشه راه بگردم و توی دلم مطمئن باشم که این بار اگه موجی سمتم اومد، میتونم مثل یه موج سوار حرفه ای باهاش به همون نقطه ای برم که میخوام.

۱۳۹۹/۰۵/۲۰ |  | زارا  |