روزهای زیادی ننوشتم و سرم پر از واژه ست... به قول دوست وبلاگ نویسی سرم پر از جیغ و جار حروفه!
حالم خوش نیست، میدونم بخشیش بخاطر انفعال تو این روزهای پر حادثه ست... تا وتی کاری نکنم این احساس گناه، این اضطراب سکون و این فریادهای خفه شده در سینه م از بین نمیره، اما میدونم هر فعلی هزینه ای خواهد داشت که ممکنه گریبان اطرافیانم رو هم بگیره و این بزرگترین ترس و مانعم برای انتخاب و حرکته.
حس بدی یقه م رو گرفته و ول نمیکنه، اشک پشت پلک هام لحظه شماری میکنه که بیرون بجهه... اما این بض اینقدر سنگینه و این روزهای لعنتی اونقدر شلوغن که مجالی برای سرازیر شدن اشک هام نمیدن......
تنهایی... نیاز به تنهایی دارم
تنهایی و سکوت....
تا کشف کنم چطور از این سیاه چاله درونی خلاص بشم و بعد جسمم رو از سیاهی دنیا نجات بدم.
اولین قدم اینه که کمی ا سیاهی دنیا فاصله بگیرم... آه ، دنیا! مگر سیاهی تو تمامی دارد؟
هر جا را نگاه میکنم غم وخشم سرم ویران میشود....
آخر با این همه غم وخشم تلنبار شده چه کنم؟
