این روزها چند جمله خاص از نیایش دکتر شریعتی بارها و بارها در ذهنم مرور میشه :
پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم و شهامتی، تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم و بينشی تا تفاوت اين دو را بدانم؛ مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.
خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بربیهودگیش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم، اما آن چنان که تو دوست داری.
پ ن: این جملات کمی بهم آرامش و امید میده، شاید فردا روز بهتری باشه.... کی میدونه ؟
خیلی وقت ها توی روزهای سخت پناه بردم به نقطه امنم، پناه بردم به نقاشی، کتاب، آدمهای امن زندگیم و.....
این بار اوضاع فرق میکنه، کمی سخت تره، کمی تلخ تره..... این بار نه نقطه امن خونه و نه کتاب و نقاشی ، هیچ کدوم برام آرامشبخش نیستن، میدونم حالم دوباره خوب میشه، میدونم برای قوی بودن لازمِ گاهی ضعیف بود و شکست و دوباره روی پا ایستاد.... میدونم این روزهای تلخ، این دلشوره های ممتد و حال بد میگذره.... اما نیاز دارم که پناه ببرم به کسی یا جایی، شاید چند روزی برم مشهد ، دلم میخواد از این شهر و آدم هاش دور بشم.
