روزها تند میگذرن، این دو سالی که تو حالت قرنطینه و اضطراب بیماری و مرگ گذشت هم روزهای پر سرعتی بودن....
چه تلخی ها که پشت سر نذاشتیم، چه خون دلها و چه حسرت و اندوه ها که در سینه حبس نشد.... هنوزم فکر به دو سال گذشته ، خاطرات دردناکی اون روزها رو تداعی میکنه، شاید بهمین خاطره که مغزم دوست داره گذر زمان رو با شتاب چند برابر درک کنه، مثل حادثه دیده ای که با سرعت هر چه بیشتر از محل حادثه میگذره از بیم اینکه نکنه به عقب برگرده و دوباره توی دهان تاریک و چرک آلود اون حادثه بلعیده بشه...
زهرای امیدوار درونم میگه غم ها رو رها کن، صندوقچه خاطرات دردناک رو ببند و از اتفاقات زرد، آبی و صورتی بنویس، از همونها که دوباره بهت جون ایستادن و توان راه رفتن و حتی دویدن دادن! اره ... وقتشه کمی از شادی ها بنویسم ، از ریسمان های روشنی که باعث شدن بتونم زنده بمونم و از گرداب افسردگی که داشتم غرقش میشدم نجات پیدا کنم و دوباره به زندگی بچسبم. چقدر خاطره برای نوشتن دارم، چقدر حرف برای نوشتن هست و چقدر میشه اتفاقات زیبای زندگی رو با ادبیات جادویی جشن گرفت و شیرینی مزه اونها رو چند برابر کرد...! دوست دارم از مهاجرت ح و میم بنویسم، از اینکه مهاجرت پرنده ای که دو بال داره، بال دلتنگی و بال امید ، شاید هم بال غم و بال شادی.... دوست دارم مهاجرت ح و میم رو جزو خاطرات آبی بذارم، یک آبی ملایم و شفاف که در پس ذهنم میدرخشه، دلتنگشونم درست... ولی براشون از صمیم قلبم خوشحالم، خوشحالم که حال دلشون خوبه و به زندگی امیدوارن! خوشحالم که از این جرافیای سیاه و کثیف تونستن رها بشن و ادامه موهبت زندگی رو جای دیگه ای نفس بکشن. دوست دارم درباره دانشگاه بنویسم ... اینکه دوره ارشد با سرعت برق و باد گذشت و هر چند که سختی هایی داشت اما همین گذشتنش حسن بزرگی محسوب میشه! دوست دارم از دو راهی این روزهام بنویسم، از آدم جدیدی که وارد زندگیم شده و نمیدونم قراره تا کجای مسیر زندگی همسفر بمونیم.... شاید تا ابتدای سفر، شاید نیمه راه ... شاید هم تا انتها، کی میدونه ...؟!؟
