دست نوشته های زارا

Profile. Archive. Links. Posts. Designer

بارها به وقت مرور بعضی نوشته هایم با خود اندیشیده ام که این واژه ها، واژه های من نیست و این قلم که میچرخد و مینویسد نیز  به اراده من نیست .

مگر جز این است که هر اراده ای از اوست؟ و هر واژه ای که طعم دلپذیر عشق بدهد هم بارقه ای از عشق نامتناهی اوست...؟!
اوست که اراده ام را به کار میگیرد تا عشق را در ظرف زبان بگنجانم و تشنه دلانی چون خود را سیراب کنم.... . 
بی دلیل نبوده است که خدا به قلم قسم خورده ست... 
قلم شاهراهی ست میان ذهن زمینی و ذهن آسمانی ما، راهی برای آنکه عشق در باور ما بگنجد و بر ابریشم جانمان بنشنید. 

۱۳۹۹/۰۴/۲۷ |  | زارا  | 

یک عمر یادمان دادند دنباله رو عقل مان باشیم و دلمان را جدی نگیریم....

یک عمر به دنبال عقل دویدیم و غم و شادی دلمان را قورت دادیم، دلمان آنقدر از دلتنگی کوچک شد و پژمرد که دیگر شکفتن از یادش رفت.... آنقدر دوست داشتن را در قفس گوشت و استخوان تنمان حبس کردیم که مبادا گناه شود، مبادا مردم حرف نامربوط بزنند، مبادا....  تا آنکه همین مباداها کار دستمان داد: دوست داشتن از یادمان رفت و تنمان هم مانند روحمان پژمرد.

حالا از ما چه مانده؟ جز موجوداتی خشمگین و خودخواه که نصف عمرمان را یواشکی عاشق بودیم و کل عمرمان را هویدا غمگین! 

 

 

پ ن: روحش شاد... شهید بهشتی را میگویم! کاش همه ما معلمی همچو او داشتیم، کاش زنده بود و در این روزگار زمخت، دوباره این چنین پندمان میداد: "برادران، خواهرها! عاشق شوید... زندگی به عشق است، عقل به آدم زندگی نمیدهد......"

۱۳۹۹/۰۴/۱۷ |  | زارا  | 

اگر این شعر را خواندی
دستی که آن را نوشته است به یاد نیاور
زیرا من به قدری تو را دوست دارم
که دلم می خواهد در خیال و افکار شیرین تو
از یاد رفته باشم 
مبادا
به من فکر کنی و تو را غمگین سازد

ویلیام شکسپیر

۱۳۹۹/۰۴/۱۶ |  | زارا  | 

 

دلت را خانه ما كن ، مصفا كردنش با من . 

به ما درد دل افشا كن ، مداوا كردنش با من . 

اگر گم كرده اي اي دل ، كليد استجابت را . 

بيا يك لحظه با ما باش ،‌ پيدا كردنش با من . 

بيفشان قطرة اشكي ، كه من هستم خريدارش . 

بياور قطره اي اخلاص ، دريا كردنش با من . 

اگر درها به رويت بسته شد ، دل بر مكن ، بازآ . 

درِ اين خانه دق الباب كن ، وا كردنش با من . 

به من گو حاجت خود را ، ‌اجابت مي كنم آني . 

طلب كن آنچه مي خواهي ، مهيا كردنش با من . 

بيا قبل از وقوع مرگ ، روشن كن حسابت را . 

بياور نيك و بد را ، جمع و منها كردنش با من . 

چو خوردي روزي امروز ما را ، شكر نعمت كن . 

غم فردا مخور ، تأمين فردا كردنش با من . 

به قران ، آيه رحمت ، فراوان است اي انسان . 

بخوان اين آيه را ، تفسير و معنا كردنش با من . 

اگر عمري گنه كردي ، مشو نوميد از رحمت . 

تو نام توبه را بنويس ،‌ امضا كردنش با من . 

 

ژولیده نیشابوری .

۱۳۹۹/۰۴/۱۳ |  | زارا  | 

روزی دوباره دست هایت را خواهم گرفت 

روزی که لطافت باران روحمان را نوازش میکند 

و مهتاب به لبخندمان نور میپاشد 

آن روز چشم هایم از دوست داشتنت میدرخشد 

و تو زبان چشمهایم را خوب خواهی دانست 

تا آن روز منتظرم بمان...

بگذار دست هایم جوانه بزنند و رشد کنند

بگذار تا بهار بیاید 

و بوی اردیبهشت و نارنج در کوچه ها بپیچد 

 بچه ها اواز شادی سر دهند

و بوسه هایم در هوا برقصند و روی گونه ات بنشینند

منتظرم بمان....

از دست های من تا دستان تو یک بهار فاصله مانده. 

 

از طرف زارا 

 

۱۳۹۹/۰۴/۰۹ |  | زارا  | 

مرگ...

 فکر و حرف مرگ که در میون باشه، معادله های زندگی به شکل دیگه ای حل میشن. به کسی که شبانه روز  غرق در کارش یا درسش هست بگو یه ساعت بیشتر وقت نداری... اون وقت ببین چطور تقلا میکنه تا به ادمهای مهم زندگیش بگه چقدر دوستشون داره. مرگ باعث میشه اولویت هات تغییر کنه، باعث میشه هر لحظه باقی مونده رو بیشتر مزه مزه کنی و سختتر به فراموشی بسپاری. مرگ باعث میشه که بخوای حداقل در قلب و خاطره یک نفر زنده بمونی،کسی که وقتی به یادت میفته یه لبخند گوشه لبش بیاد و یه اشک گوشه چشمش..... و مهمتر از همه اینکه بنظرم مرگ بیشتر از اینکه ترسناک باشه، آرامش بخشِ.... البته همچین عقیده ای از کسی که با باورهای دینی بزرگ شده و سالها از عذاب  و عقوبت شنیده، عجیبه!!! ولی ممکنه.

یکی از خواص مطلع بودن از زمان مرگ، اینِ که میتونی کارهایی رو انجام بدی که شاید سالها از انجامشون وحشت داشتی... یا حرفهایی رو به زبون بیاری که شاید سالها جرات بیان کردنشون رو نداشتی. این رو با خوندن کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" فهمیدم، شاید پائولو کوئیلو اغراق کرده بود... شاید هم اون همه شجاعت قبل از مرگ یه خیالبافی شیرین بوده برای وارونه جلوه دادن ترسهای خودِ نویسنده. شاید اگه من جای ورونیکا بودم حتی در لحظات اخر هم نمیتونستم اونقدر شجاع باشم. میدونی شاید مرگ از نظر خیلی ها موضوع ترحم برانگیزی باشه... خودِ من هم خیلی وقتها به حال کسی که فوت شده تاسف خوردم و گفتم آخه حیف شد که نیست، که رفت... ولی بنظرم در حقیقت مرگ برای اون کسی که میمیره غم انگیز نیست، بلکه برای زنده ها غم انگیزه. کسی که میمیره از یه دنیای پر از محدودیت و نقص و بی عدالتی خلاص میشه، چطور میشه از این دنیا ازاد شد و به دیدار محبوب حقیقی رفت و غمگین بود؟؟

بنظرم غم واقعی، غمِ زنده بودن و دلتنگ بودنِ....

 

پ ن: جالبه تو روزهایی که ذهنم درگیرِ فلسفه مرگ و زندگیِ، دوباره دایی بهم کتابی کادو میده که اسمش " آن سوی مرگِ ". احساس میکنم دنیا در عین بی نظمی، یک رشته منظم از حلقه های نورانیِ حوادثِ ... فقط گاهی اینقدر کورم که این حلقه ها رو نمیبینم و گاهی این نور بقدری شدیدِ که از دیدنشون حیرت زده میشم!

۱۳۹۹/۰۴/۰۲ |  | زارا  |