دست نوشته های زارا

Profile. Archive. Links. Posts. Designer

دائم دارم به خودم یادآوری میکنم که «میگذره» ، «تحمل کن» ... 

باور کردنش سخته که تغییرات هورمونی بدن یک دختر میتونه اینقدر پر فراز و فرود باشه ، نمیدونم بابت تجربه کردن این شرایط حیرت انگیز باید سپاسگزار باشم یا حنجره مبارکم رو با نعره های ناسپاسی پاره کنم. در طول روز روی موج عجیبی از تغییرات خلقی بالا و پایین میرم... وحشتناکه! امروز فهمیدم لحظه هایی هست که بی دلیل هیجان خشم چنان در من شعله میکشه که توانایی تبدیل شدن به یک قاتل زنجیره ای رو هم پیدا میکنم!!! لحظه ای بعد به اندازه ای دلرحم و احساساتی میشم که میتونم بخاطر گم شدن یه مورچه و دور افتادن از قبیله اش ساعت ها اشک بریزم و عزاداری کنم!!! در یک لحظه از شدت شادی دست ها و پاهام به رقص در میان و احساس میکنم خوشبخت ترین موجود روی کره زمینم و چند دقیقه بعد چنان توی تاریکی ناامیدی و غم گم میشم که خیال میکنم بدبخت ترین،بی ارزش ترین و دوست نداشتنی ترین موجود عالمم.... در این مواقع وسوسه خودکشی و پوچ انگاری زندگی مثل خوره به جونم می افته و همه انرژیم صرف جنگیدن با این میل به نیستی میشه، همش به خودم یادآوری میکنم که تحمل کن یادت باشه همش از عوارض تغییرات هورمونی بدنته، صبور باش میگذره... میگذره.... و این خودگویی ها اینقدر ادامه پیدا میکنه تا بتونم سرازیری یک موج خلقی رو پشت سر بذارم و وارد مرحله صعودی موج بعدی بشم! چیزهایی که در این مواقع میتونن نجاتم بدن کمن و گاها متغیر... هر بار به چیزی چنگ میندازم تا از ورطه پوچی و تاریکی نجات پیدا کنم: یک بار خواب، یک بار نوشیدنی گرم، یک بار شیرینی، یک بار رسیدگی به گلها، یک بار پناه بردن به تماشای مرغ عشق ها، یک بار نقاشی و..... هر بار یک چیز! اما میدونم که این مواقع یک داروی قطعی وجود داره که البته کمیابه و اون چیزی نیست جز بغل!  تنها چیزی که میتونه یک آدم رو از دوست نداشتنی ترین و بدبخت ترین حالت ذهنیش نجات بده ، آغوشِ ... اینجور وقتها شدیدا به کسی نیاز دارم که توی سکوت فقط محکم بغلم کنه و هراز چندگاهی با یه نفس گرم تو گوشم زمزمه کنه ؛ تحمل کن، میگذره.... .  

نوسان هیجاناتم در طول دوره قاعدگی واقعا ترسناک و حیرت انگیزه ، از تماشای خودم در این دوره شوکه میشم و دائما به اطرافیانم یادآوری میکنم که من فلان نقطه از موج هیجانی یا خلقیم هستم پس اگه با عصبانیت سرتون داد کشیدم یا اگه پریدم بغلتون و های های گریه کردم یا رقص کنان دعوتتون کردم که بیاید با آهنگ در حال پخش برقصید، اصلا تعجب نکنید... من همون آدمم فقط دارم از درون چیزی رو تجربه میکنم که بازگو کردن و درک کردنش برای شما شاید کمی سخت باشه. 

۱۴۰۰/۰۷/۰۸ |  | زارا  | 

مهر آغاز شده، باد برگ ها را از روی شاخه درختان می تکاند و خورشید آن داغی بی رحم قبلش را از دست داده... ملایم تر شده، کمی دلنشین تر، گرمایش دل ادم را به فردا گرم میکند، اصلا چرا فردا... حتی دل ادم را برای دقیقه بعدی هم گرم میکند! 

پاییز عزیزم با همه زیبایی رنگارنگش فرا رسیده و دارد برای نگاه خیره عاشقانش طنازی میکند اما چیزی کم دارد. هر لحظه نگاهم به آسمان است، حتی وقتی آسمان مقابل چشمانم نیست ذهنم به سوی آبی بیکرانش میپرد... دلم بی تاب است، بی تاب باران. در طول روز چند بار به خودم یادآوری میکنم که برای آمدنش نماز بخوانم، دعا کنم، آرزو کنم.... آرزو.... باران آرزوی گرانی شده. وقتی به پاییز بی باران می اندیشم دلم چنان میگیرد که گویی هیچ شادی در این دنیا نیست. از کی باران به لیست آرزوهایم اضافه شد؟ دلم برایش تنگ شده، دلم برای احساس خوشبختی که لحظه بارش باران پیدا میکردم، تنگ شده.

چه دلتنگی گرانی.... ! 

۱۴۰۰/۰۷/۰۴ |  | زارا  |