دست نوشته های زارا

Profile. Archive. Links. Posts. Designer

نیلی و فیروزه دیشب از پیشمون رفتن... 

حال فیروزه خوب نبود خواستیم ببریمشون دامپزشکی که تو کوچه قفسشون از دستم در رفت و جفتشون بال زدن و رفتن.

۲۴ ساعتِ که ازشون خبر ندارم.... تو سرمای دیشب دووم اوردن؟؟ 

خدایا مراقبشون باش... 

انگار یه دنیا غم تو دلمِ ....

 

 

۱۳۹۸/۰۸/۲۴ |  | زارا  | 

من با خوابهام زندگی میکنم... گاهی احساسی که در خوابهام تجربه میکنم بقدری قوی و خوشایندِ که در طول روز لحظه شماری میکنم برای خوابیدن و خواب دیدن، بشدت تمایل اعتیادبرانگیز و خونه خراب کنیِ...!

فکر کنم استاد میم منو با این بعد از دنیای خواب آشنا کرد، قبلتر هم تجربش کرده بودم اما نسبت بهش نه شناختی داشتم نه کنترلی... الان حدود یک سال و نیمِ که آگاهیم به رویاهام بیشتر شده، رویاهای شفاف و روشنی میبینم که گاهی تعبیرهای ساده و گاهی پیچیده ای دارن.... واقعا رویا دنیای خارق العاده ایِ! هر چند که همیشه هم رویاها خوشایند و دلنشین نیستن و گاهی یادآور دردهای عمیقین... گاهی هم پیام اورهای دردناکی از اینده ان. 

رویاهای زیادی رو از سالهای مختلف زندگیم به یاد میارم... ترسناک ترین کابوس پنج سالگیم رو هنوز هم کاملا بخاطر میارم،  عجوزه ترسناک کابوسهام هنوز هم گاهی بسراغم میاد. اون مرد روی پل با نگاه و قلب پر از کینه... یادآوریش هنوز وحشت زدم میکنه، راستی اون کی بود؟ اون همه نفرت و خشم و انرژی منفی بخاطر چی بود که باعث شد ساعت ها بیدار بمونم و از ترس لال و فلج بشم...؟ 

توی رویاهام حس ها خیلی قوین... قویتر از رنگها و تصویرها و صداها. این هم خوبه هم بد.... گاهی میزان عشق یا آرامشی  که در خواب تجربه میکنم بقدری شدیدِ که دلم میخواد تا ابد ، تا ابد... توی همون رویا بمونم، گاهی هم میزان غم و دردی که در وجود آدمهای توی رویام درک میکنم بقدری شدیدِ که با یه بغض سنگین از خواب بیدار میشم و روز رو به شب میرسونم. ولی از بین همه اینها رویاهای پیام آور پدیده های بس عجیبی هستن.... 

...... و امان از این رویاها، امان!  

۱۳۹۸/۰۸/۲۰ |  | زارا  | 

سرنوشت، ای قلم جادویی هفتاد رنگ...                                                  

                                                          به کجا میکشانیم؟

روزهای آغاز وبلاگم رو یادم هست... نوجوون خامی بودم، یه پشت کنکوری بی انگیزه ، اما عاشق ، با هزار نقشه و آرزو برای نجات دنیا، تو فکر نویسنده شدن،-نقاش شدن - تصویرگر کتاب کودکان شدن .... و هزار شغل دیگه بودم بجز پزشک شدن! هرکس میپرسید چرا؟ میگفتم تحمل دیدن درد و رنج دیگران رو ندارم!

گردونه زمان چرخید و چرخید و حالا من اینجام.... توی صفحه ای که زمانی اسمش «رنگِ بودن» بود و بعد شد «لبخندِ شب» و حالا اسمش شده دست نوشته های زارا.... من اینجام و هنوز راه درازی دارم تا پختگی، اما دیگه شبها با فکر نجات دنیا یا حتی نجات بچه های کارِ شهرم به خواب نمیرم... نه نویسنده شدم، نه نقاش و نه تصویرگر.... اما دقیقا همون کسی شدم که خیال میکردم توانایی و تحملش رو ندارم!  حالا کارم شده شنیدن قصه های پر درد آدمها و مرهم گذاشتن روی زخمهای روح و دلشون.... سرنوشت بهم ثابت کرد منُ بهتر از خودم میشناسه!   

۱۳۹۸/۰۸/۱۵ |  | زارا  | 

تولد ۲۶ سالگیم نزدیکِ... خوشحالم؟ نه! پس چی؟

خب در توصیف حالم باید بگم یه هشت ‌پای لزج سرد بر من چنبره زده، هشت پایی که اسمش رو گذاشتم ناامیدُ الدوله . 

ناامیدُ الدوله دقیقا از اون لحظه ای بر من چنبره زد که با انگشتهای دستم فرصت باقی مونده از دهه دوم زدگیم رو شمردم و دیدم فقط چهار انگشت تا سی سالگی باقی مونده.... و من همچنان مشغول طی کردن پله های تحصیلم و معلوم نیست قراره از کجا سر دربیارم..... و هنوز هیچ کدوم از سفرهایی که آرزوشون رو داشتم نرفتم، هیچ کاری که مورد علاقم باشه و حس مفید بودن بهم بده ندارم، بهترین توانایی و استعدادم یعنی نوشتن و نقاشی کردن رو فدای تحصیل کردم به امید کار و درامد که فعلا جفتشون شدن یه رویا. 

اره... خلاصه خواستم بگم یه روانشناس هم ممکنِ روزهایی از زندگیش مغلوب ناامیدی بشه، حتی ممکنِ برای ناامیدیش یه اسم هم انتخاب کنه و موقع تنهاییش با هشت پای خال خالی بنفشی که روش چنبره زده درد و دل هم بکنه. 

۱۳۹۸/۰۸/۱۳ |  | زارا  | 

دقیقا یادم نیست از کی تصمیم گرفتم نام اطرافیانمو تو نوشته هام سانسور کنم. فقط یادمه ایده اش از یه وب غریبه به ذهنم رسید.... البته قبلترش هم ترسهایی داشتم، ترس از اینکه اونهایی که دربارشون مینویسم یکهو هوس وبگردی کنن و دست روزگار ناغافل وبم را با شیطنت بندازه توی دامنشون، داستان یا سکانسی را بخونن و با خودشون بگن «ااا.... این که منم!» بعد هم چشمشون بیفته به اسم مستعار نویسنده و بفهمن قضیه از کجا آب میخوره.... خلاصه خر بیار و باقالی بار کن!  لابد فکر میکنی«اوووه دنیا به این بزرگی، فضای مجازیم که ماشاالله ته نداره.... آخه مگه کشکه که یکی از دور و بریات بیاد و صاف برسه به وبلاگ تو؟!» 

منم همین تصور رو داشتم اما یه بار دقیقا به همین شکل تصادفی و غیرممکن، از وبلاگ یکی از دوستای دبیرستانم سر دراوردم! فکرشو بکن!!! 

.... حالا هی تو بگو مگه میشه؟ دنیا به این بزرگی! اما من میگم شد.

و چقدر هم تجربه غم انگیزی بود. حس کردم پشت یه دیوار شیشه ای گیر کردم و دلم میخواد اسمش رو فریاد بزنم، یا حائل شیشه ای بینمون رو بشکنم و برم بغلش کنم، اما این کار خودخواهانه ترین کار ممکن بود....مثل یه مهمون ناخونده وارد حریم شخصیش شده بودم و چهاردیواری اَمنش رو نابود کرده بودم.... کافی بود که این مهمون ناخوندهء متجاوز ابراز وجود کنه، اون وقت تنهاترین خوشی و منطقه امن اون ادم دود میشد و میرفت هوا. و بعد از اون مجبور میشد همه حرفاشو توتوی دلش نگه داره.... چی میتونه ترسناکتر از این باشه؟ 

یادمه با یه حسرت عمیق و شرمندگی از خوندن نوشته هایی که قرار نبود بخونم، از وبش بیرون اومدم و با خودم فکر کردم، دنیا چقدر کوچکِ و ما چقدر هر لحظش غافلیم از تماشا شدن... از اون فریادهای دوستت دارمی که پشت دیوار شیشه ای خفه میشه و آغوشی که با حسرت پر میشه. 

و چقدر ساده لوحانه خیال میکنیم در این دنیا چیزی هست بنام حریم شخصی! 

۱۳۹۸/۰۸/۱۰ |  | زارا  | 

دلم یه سفر چند روزه میخواد به کورترین نقطه ایران، جایی که هیچ آدمی سروکله اش پیدا نشه... من باشم و درختها و سنجابها، صدای آب و آواز پرنده ها و دارکوبها، یه آتش گرم، یه کتاب و یه سری خرت و پرت ضروری دیگه، بعلاوه یه همسفر خوب که بذاره به تنش تکیه بدم و تو سکوت کتابمو بخونم و هرازگاهیم بینش چرتی بزنم.

 

۹۹٪ شرایط قابل حله جز اون یک درصد .... کو اون همسفر خوب؟؟ 

 

 

۱۳۹۸/۰۸/۰۸ |  | زارا  | 

سختی روانشناس بودن به همین چیزهاست، فکرش ررو بکن یه آدم ناامید و بی اعصاب و داغون میاد سراغت که ازت کمک بگیره و تو دقیقا توی اون روز و اون لحظه افسرده ترین و دلتنگ ترین موجود عالمی، اما شغلت و وجدانت حکم میکنه که زخمهای خودت رو مخفی کنی و به زخم های آدم تازه وارد برسی، اون هم تازه واردی که تمام خشم و عصبانیتش از دنیا رو آورده تا سر تو خالی کنه. اولش هی راه میای، هی سعی میکنی آرومش کنی، راهنماییش کنی، دلداریش بدی.... اما از یه جایی به بعد هر چقدر تو نرمی به خرج میدی اون سختتر و خشن تر میشه، انگار که اومده تا انتقام زخم های زندگیشو از تو بگیره، غافل از اینکه تو هم مثل خودش زخم خورده ای، تو هم مثل اون آدمی. 

کاش بعضی وقتها آدم ها میفهمیدند در رنج کشیدن تنها نیستن.... 

۱۳۹۸/۰۸/۰۷ |  | زارا  | 

هوراییل عزیزم 

میدونم یه روز از تموم این نبودن ها دلت میگیره و پشیمون میشی...

برای همین ادرسم را نوشتم روی برگ بلوط و گذاشتم توی جیب بارونی کرم رنگت، هر وقت دل تنگ شدی برگ را بخوان و بیا.... آغوشم همیشه منتظر توست!  

 

                                                                         مراقب بالهایت باش! 

                                                                          دوستدار تو "زارا "                                           

 

۱۳۹۸/۰۸/۰۵ |  | زارا  | 

مدتیِ برای توصیف حالم فقط نقطه چین بدردم میخوره : «....» 

همین و بس! 

.

.

.

بهش گفتم دیدی تو خونه وقتی هیچکس زندگی نمیکنه سرد میشه؟ 

گفت اره چطور مگه؟ 

گفتم قلب آدم که از خونه کمتر نیست. 

۱۳۹۸/۰۸/۰۵ |  | زارا  | 

فکرم مشغول زیرزمین خانه مان است. تک و تنها و سوت و کور افتاده زیرپایمان... هر خرت و پرتی که فکرش را بکنی آنجا پیدا میشود، همین عید امسال بود که با کلی زحمت مرتبش کردم و دستی به سر و رویش کشیدم تا کمی جان بگیرد، تا بشود اسمش را گذاشت خانه، ناسلامتی خانه است اما بیشتر تبدیل به انباری شده.... خیال میکردم مرتبش که کنم جان میگیرد و حالش خوب میشود اما نشد. تا اینکه چند روز پیش فهمیدم همه چیز تویش هست الا یک چیز.... زندگی!

خانه ای که تویش آدمی نباشد، گرمای اجاق و بوی غذا و صدای خنده ای در فضایش نپیچد که اسمش را نمیشود خانه گذاشت، یک چهار دیواری بی روح و بی هویت است. برای همین خیال کوچ به سرم زده! میخواهم از اتاقم کوچ کنم و بخشی از زندگی روزمره ام را با چهاردیواری زیرزمین خانه مان تقسیم کنم... میخواهم برای خودم یک گوشه دنج و و رویایی بسازم... خانه ای برای خودم،کتاب ها،گلها و مرغ عشقهایم!

 

۱۳۹۸/۰۸/۰۴ |  | زارا  |