خصلت بدی پیدا کرده ام که مدام تکرار میشود، مخصوصا به وقت عصبانیت . بعدش خودم را سرزنش میکنم که بار آخرت باشد این رفتار زشت را تکرار میکنی... اما بی فایده ست، به وقت عصبانیت،شعله خشم چنان کورم میکند که دوباره عقلم عنان زبانم را از دست میدهد و با حماقت تمام شروع میکنم به بد گفتن درباره آدمها... انگار که در آن لحظه از عالم و آدم متنفر باشم و به ذات بشر چنان بدبین و چنان ناامید از اصلاحش که بخواهم با خنجر کلمات، انتقامم را بعد از سالها سکوت بر آن همه پلیدی، بگیرم. دروغ چرا... این روزها بیش از قبل به ذات پلید آدم ها ایمان آورده ام و بیش از پیش از خیر نهفته در روحشان ناامیدم.... ولی غیر از این است که خودم با این خط و مشی دارم به جمع سیاهشان میپیوندم؟؟ گاهی تصور میکنم شبیه آدم بزرگ های ترسناکی شدم که همیشه ازشان نفرت داشتم.... تنم از این فکر مشمئزکننده به رعشه می افتد. حس میکنم هر بار که زبانم پرده دری میکند، تکه ای از روحم سیاه میشود و تکه از آبروی خودم کنده میشود و به باد میرود... لعنت بر دهانی که به بدگویی باز شود، بیش از آنکه دیگران را زخم بیاندازد، روح و آبروی گوینده را زخم می اندازد. کاش این بار ماجرای پایان سفر و درد ناشی از بدگویی به وقت خشم، یادم بماند و برایم درس عبرت شود. کاش این بار قوی تر باشم و بتوانم آبرو حفظ کنم، حتی آبرو بخرم... .
خوشحالم که پاییز تو راهه....
حتی فکر امدنش هم توی دلم قند آب میکنه !
پ ن :پاییز جان لطفا حامل خبرها و اتفاقات خوشی باش.
یک سال و یک ماه از همسفر شدن من و میم گذشت، به عقب که نگاه میکنم اینقدر سرعت زمان زیادِ که تداعی خاطرات بیشمار در یک لحظه میتونه مغزم رو منفجر کنه.... خاطراتی که هر کدوم باعث فوران احساسات مختلف و حتی متناقضی میشه، اما جای همشون در این صفحه خالیه... از اینکه مدتهاست چیزی رو ثبت نکردم حسرت میخوردم و از طرفی دست و دلم به نوشتن نمیرفت ..... چرا؟ نمیدونم.... فکر میکنم یه میل ناخودآگاه یا یک ترس پشت این ننوشتن ها هست: از روزهای شاد ننوشتم شاید چون میترسیدم که اذعان به شادی های عمیقی که تجربه کردم ممکنه باعث بشه کائنات یا هر کسی اونها رو ازم بدزده و از روزهای سخت و غمناک ننوشتم شاید چون از مرور اونها در آینده و حتی یاداوری شون اکراه داشتم. بعد از سالها احساس و فکر تنهایی، حالا کمی طعم درک شدن و دوست داشته شدن رو چشیدم .... گرچه هنوز هم بخشی از من گاهی از این فکر که نکنه همش دروغ، خواب یا گذرا باشه وحشت داره. نمیدونم کجای مسیر زندگی ، روحم دچار زخم عمیق دوست نداشتنی بودن و خواستنی نبودن شد که هنوز هم التیام پیدا نکرده .
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده.... مخصوصا نوشتن ، نوشتن و غرق شدن در آن.
