خصلت بدی پیدا کرده ام که مدام تکرار میشود، مخصوصا به وقت عصبانیت . بعدش خودم را سرزنش میکنم که بار آخرت باشد این رفتار زشت را تکرار میکنی... اما بی فایده ست، به وقت عصبانیت،شعله خشم چنان کورم میکند که دوباره عقلم عنان زبانم را از دست میدهد و با حماقت تمام شروع میکنم به بد گفتن درباره آدمها... انگار که در آن لحظه از عالم و آدم متنفر باشم و به ذات بشر چنان بدبین و چنان ناامید از اصلاحش که بخواهم با خنجر کلمات، انتقامم را بعد از سالها سکوت بر آن همه پلیدی، بگیرم. دروغ چرا... این روزها بیش از قبل به ذات پلید آدم ها ایمان آورده ام و بیش از پیش از خیر نهفته در روحشان ناامیدم.... ولی غیر از این است که خودم با این خط و مشی دارم به جمع سیاهشان میپیوندم؟؟ گاهی تصور میکنم شبیه آدم بزرگ های ترسناکی شدم که همیشه ازشان نفرت داشتم.... تنم از این فکر مشمئزکننده به رعشه می افتد. حس میکنم هر بار که زبانم پرده دری میکند، تکه ای از روحم سیاه میشود و تکه از آبروی خودم کنده میشود و به باد میرود... لعنت بر دهانی که به بدگویی باز شود، بیش از آنکه دیگران را زخم بیاندازد، روح و آبروی گوینده را زخم می اندازد. کاش این بار ماجرای پایان سفر و درد ناشی از بدگویی به وقت خشم، یادم بماند و برایم درس عبرت شود. کاش این بار قوی تر باشم و بتوانم آبرو حفظ کنم، حتی آبرو بخرم... .
