به نوشتن فکر میکنم، به استعدادی که زمانی بود و الان نیست... شاید هم هست و چون من مدتها ازش غافل بودم قهر کرده و گوشه ای از وجودم قایم شده. ادم وقتی داشته هاش رو گم میکنه غمگین میشه، مخصوصا اگه اون داشته یه موهبت و استعداد ذاتی بوده باشه. مدتهاست داستانی ننوشتم و این منو آزار میده. مدتهاست به خودم دلداری میدم که هر چیزی سنی داره، قشنگی هر چیزی مخصوص یه برهه خاصی از زندگیه.... اما بعد دلم عمیق تر میگیره، عمیق تر و عمیق تر... انگار که تکه ای از تنم رو جدا کرده باشم و حالا به خودم دلداری بدم که اون تکه به دردت نمیخوره، رهاش کن و بگذر.
گذشتن ؛ گذشتن از بعضی چیزها خیلی سخته. نوشتن جزیی از منه، جزیی از گذشته من.... جزیی از شناخت من از خودم و تغییر دادن این شناخت و رها کردنش در گذشته مثل یه خودکشی زجرآوره. هر بار که به خودم میگم رهاش کن و بگذر یه حس عذاب وجدان شدید تمام وجودم رو در بر میگیره. انگار که هدف از آفرینشم ثبت چیزی بوده باشه و من از این هدف تخطی کرده باشم ...... تحمل سنگینی این عذاب وجدان برام سخته.
خدایا اگه چنین هدفی در آفرینشم بوده پس چرا نمیتونم؟ چرا مدت هاست قلمم اینقدر ناتوان و عاجز شده؟؟ چرااا؟؟ خسته ام از این حالت خوف و رجاء ... چراغی روشن کن، راهی نشونم بده......
