"سین" از معدود دوستانی هست که برایم باقی مانده ، از بد روزگار افسردگی شدید دارد و یک بار هم دست به خو*دکشی زده.... حالا هر بار که پیامک میدهیم یا چت میکنیم، موقع خداحافظی دلم میلرزد؛ نکند بار اخری باشد که حرف زدیم؟ نکند خداحافظی اخرش باشد؟ نکند بعد از چت هایمان یهو به سرش بزند و دوباره کاری دست خودش بدهد.... ؟
خلاصه دوستی مان برایم همراه شده با ترس از دست دادن، با ترس از تنها شدن پس از شنیدن یک خبر وحشتناک از سرانجامش...
نباید چنین میشد.... دوستی باید مرهم زخم هایمان میشد، نه آنکه خودش زخمی بر دل و روحمان شود... متاسفانه در زمانه و جغرافیایی زیست میکنیم که دوستی هم با رنج عجین شده، او رنج میکشد و ما رنج رنج او را هم به دوش میکشیم.
پ ن : من مقصر اصلی حال بد خودم و تمام ادمهای اطرافم را فقط یک چیز میدانم، خوب میدانم که هزاران چیز دخیل است اما در این حالِ بد جمعی ، یک چیز گناهکار اصلی است.
امیدوارم خدا از مسبب این رنج ها، غمها و ناامیدی ها نگذرد.....
